|
|
|
|
|
چندی پیش قطار قهرمانان را نوشتم و یکی از شاهدان آن حادثه این گونه برایم نوشت شما هم بخوانید .
http://www.shahidnews.com/comment.php?comment.news.209 آسمان، جز هياهوي پرندگان مرگ حرفي براي گفتن نداشت. خورشيد خم شده بود تا دلواپسيهاي درختان را به نمايش نگذارد. آذرماه آخر پاييز بود و انديمشك، آغوش گشودهاي كه مسافرانش به بهار ميرفتند و ناگهان قرار شد بعضي غايب شويم و بعضي زخمي از پاييز را به يادگار داشته باشيم. پاييز با لشكرش از آسمان به انديمشك سرازير شده بود و زمين، قفس شكستهاي را ميماند كه پرندگانش به آسمان ميگريختند. |
||
|
|
|
|
|
نمای خارجی . آفتاب . بیابان . آب ... دشمن....خیمه ... گریه... بچه ها و زنها .... پدر... زینب ... وداع با گهواره .... ... و او تلظی می کرد چون ماهی. لب ها باز و بسته میشد برای آب ، یک قطره بسش بود. اما سنگدلان نشنیدند... حرمله ... سفیدی گلو... عظیم ترین مصیبت برای حسین ... دستها را زیر گردنش گرفت و آن خونها را به آسمان پاشید... حتی یک قطره از خونش بر زمین نچکید، همه به آسمان رفت. و شاید آن یک مشت ، همه خون اصغر بود. |
||
|
|
|
|
|
آزادش کرد تا جانش را بردارد و هر کجا خواست برود. کوفه یا مدینه ، اما غلام سیاه نرفت. این یکبار را خودش دلش می خواست غلامی کند. خون از همه زخم هایش بیرون می ریخت. آخرین نفسها بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهانی گرم شد. به زحمت چشم باز کرد. گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او. بریده بریده گفت : خوشبخت تر از من کسی هست ؟ و اسلم بن عمرو چشم بست. |
||
|
|
|
|
|
صدای شمشیر می آمد، صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند : این مبارزه ، جوهره مردان را آشکار می کند و ادعا را از حقیقت جدا می کند. نفس ها حبس بود . جوانهای خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند . جوانها ، نیمه شب دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان ، با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند. می دانستند که هر زخم تن علی ، پدرش را تکه تکه می کند. اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند. علی گفته بود من باشم و شما بروید؟ پدر گفته بود : اول علی فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برو.... |
||
|
|
|
|
|
می شد تشنه از سر شط بلند نشد . وقتی گفتند آب بیاور ، می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر ، پشت درختها بودند را بشمرد که نمی شود. شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید ، پنهانی امان نامه آوردند کی شد کمی تامل کند ، ولی فکر نکرد. زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت . پرچم رابرای همین داده بودند دستش . می شد به او تکیه کرد. فقط پای برادرش که میان می آمد وضع فرق می کرد. حساب یادش می رفت. یادش می رفت که با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد . یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند. یادش می رفت بی چشم و دست ، اسب را نمی شود برد به سمت خیمه ها. می شد تشنه از سر شط بلند نشد. می شد آبارا نریزد بروی آب . ولی پای برادرش که به میان می آمد ..... |
||
|
|
|
|
|
به آن که طناب دور گردنش می اندخت ، به آنکه او را به اسیری سوار بر اسب می کرد ، به مردی که تازیانه می زند ، به مردمی که آمده بودند تا افتادنش از بالای دارالاماره را تماشا کنند ، حتی به بچه ها می گفت : یکی را روانه کنید به حسین بگوید به کوفه نیا . کسی توجهی نمی کرد. برای آخرین کلام رو کرد به قاتلش و گفت : کاش می شد برایش بنویسم ، حسین کفنی یادت نره همراهت بردار ... |
||
|
|
|
|
|
سر اسب را کج کرده بود و بی صدا می گذشت . فکر می کرد خیلی خوب اگر پیش برود او را می بخشد و می گذارد در رکاب بقیه یارانش باشد .... پسرفاطمه خواندش: خوش آمدی پیاده شو ، نزدیک بیا . نتوانست . یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش بسته بود . گفت : سواره می مانم تا کشته شوم. (بهانه بود می خواست چشم به چشم حسین نشود). اصلا" حساب این را نکرده بود که می آید سرش را روی زانو می گیرد . خونهای پیشانیش را با انگشت پاک می کند. باز دلش راضی نخواهد شد و دستمال خودش را به دور پیشانی اش می بندد . در خواب هم نمی دید بهش بگوید ، آزاد مرد ، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت. تو براستی حرّی. |
||
|
|
|
|
|
پسر علی تازه تکبیر نماز ظهر گفته بود که تیر به پای سعید خورد . سعید ایستاده بود پیش رو و دستها را دو طرف تن باز کرده بود و می گفت : به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید. حسین حمد می خواند که تیر به شکم سعید خورد . رکوع رفته بود که دست چپ سعید ، سجده رفته بود که سینه سعید ، سجده دوم که دست دیگرسعید ، تشهد می خواند که چشمهای سعید و حسین سلام داد و سعید بن عبدالله حنفی فروافتاد. |
||
|
|
|
|
|
امروز سالروز به یاد قطار بی بازگشت تهران - اندیمشک سال ۱۳۶۵ - به یاد احمد و یک قطار سرباز که برای همیشه در ایستگاه اندیمشک ماندنی شدند. سيبی که از درخت فرو افتاد ، افتاده است ۱۹۱۲ تایتانیک در قعر اقیانوس آرام گرفت. سالها بعد جیمز کامرون کاری کرد که تایتانیک برای همیشه در اذهان ماندگار شد. آری حادثه تایتانیک جیمز را بزرگ کرد و جیمز حادثه تایتانیک را بزرگتر. اما در سینمای ما کسی آیا هست که قطار اندیمشک را روایت کند . نمی دانم ، شاید روایت دو قهرمان در کشتی (دی کاپریو و کنت وینسلت )آسانتر از روایت صدها قهرمان در یک قطار است. ۲۳ سال گذشت ...یادشان گرامی ... |
||
|
|
|
|
|
اين داستان نقلي است از «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» و ، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند. وي گفت : ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما گفت همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که تعدادمان کم است. گفت اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند . چاره اي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سرهم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي شد به صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه ها، عمو سبزي فروش را همه بلديد ؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه ها گفتند: آخر عمو سبزي فروش که سرود نمي شود. گفتم: بچه ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي فروش . . . بله. سبزي کم فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه ها برخاست و شروع به تمرين کرديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير مي خوانديم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اين صورت تدوين شد : عمو سبزي فروش! . . . بله . سبزي کم فروش! . . . . بله . سبزي خوب داري؟ . . بله . خيلي خوب داري؟ . . . بله . عمو سبزي فروش! . . . بله . سيب کالک داري؟ . . . بله . زالزالک داري؟ . . . . . بله . سبزيت باريکه؟ . . . . . بله . شبهات تاريکه؟ . . . . . بله . عمو سبزي فروش! . . . بله . اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک شکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خير گذشت. |
||