تبليغاتX
ارتباط دارم پس هستم
چندی پیش قطار قهرمانان را نوشتم و یکی از شاهدان آن حادثه این گونه برایم نوشت شما هم بخوانید .

http://www.shahidnews.com/comment.php?comment.news.209

آسمان، جز هياهوي پرندگان مرگ حرفي براي گفتن نداشت. خورشيد خم شده بود تا دلواپسي‌هاي درختان را به نمايش نگذارد. آذرماه آخر پاييز بود و انديمشك، آغوش گشوده‌اي كه مسافرانش به بهار مي‌رفتند و ناگهان قرار شد بعضي غايب شويم و بعضي زخمي از پاييز را به يادگار داشته باشيم. پاييز با لشكرش از آسمان به انديمشك سرازير شده بود و زمين، قفس شكسته‌اي را مي‌ماند كه پرندگانش به آسمان مي‌گريختند.

آژير قرمز، الفباي انتظار بود و اولين جمله اين انتظار، حمله هوايي 54 هواپيماي پاييزي بود كه نمي‌خواستند برگي سبز بر تنديس درختانمان باشد.

آذرماه آخر پاييز 65، انديمشك از سكوت به حرف آمد.

توي شلوغي خيابان نادري به سختي يه تاكسي خالي پيدا كردم و نشستم؛ بوي تاكسي و يك نفس عميق. راننده راديو ماشين رو روشن كرد، صداي مجري بود كه مي‌گفت " همكارانم در ميدان راه‌آهن انديمشك مستقر شده‌اند تا فردا به طور مستقيم گزارشي از اين شهرستان قهرمان داشته باشيم" . اسم انديمشك كنجكاوم كرد و از راننده خواستم صداي راديو رو بلندتر كند! مجري ادامه داد" فردا چهارم آذرماه است، روزي كه انديمشك توسط 54 هواپيماي عراقي يك ساعت و 45 دقيقه بمباران شد. اين حادثه طولاني ترين بمباران هوايي پس از جنگ جهاني دوم بود. يك ساعت و 45 دقيقه مردم بيگناه و بي‌دفاع انديمشك توسط دشمن بمباران شدند".

حرف‌هاي مجري منو به سال 65 برد، وقتي كه دوم ابتدايي بودم. اون روز هم مثل هر روز صبح همراه دو خواهر بزرگترم راهي مدرسه شديم. در مسير مدرسه بايد از ميدان راه‌آهن (ايستگاه) رد مي‌شديم؛ به ميدان كه رسيديم قطار تهران ـ انديمشك تازه رسيده بود و صدها نيروي نظامي در انديمشك پياده شده بودند.

خواهرم انگاري مي‌دونست كه اين نيروها بايد به خط اعزام شوند. خواهر ديگرم گفت اين همه نيرو توي شهر، خدا به خير بگذارند. من هم در افكار كودكانه‌ام فقط به جغرافي كه نخوانده بودم فكر مي‌كردم. آخه قرار بود معلم از همه كلاس درس بپرسد. سركلاس با استرس زياد منتظر بودم تا اسمم را از دهان خانم معلم بشنوم كه يهو صداي انفجار و شكستن شيشه‌هاي كلاس و جيغ بچه‌ها توي گوشم پيچيد. يك لحظه كه به خودم اومدم در آغوش خانم معلم بودم. صداي انفجار هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد.

خواهرانم با عجله دستم را گرفتند و به دبيرستانشان كه ديوار به ديوار مدرسه‌مان بود، بردند. مدير مدرسه فرياد مي‌زد"هواپيماها خيلي پايين اومدن و دارن رگبار مي‌بندند همه به ديوارها تكيه كنيد". من كه نگران پدر و مادر بودم به بيرون از مدرسه دويدم و همراه خواهرها با ترس و گريه به سمت ميدان راه‌آهن (محل كار پدر) رفتيم.

در بين راه صداي رگبار و انفجار و شيون‌هاي مردم و ... به گوش مي‌رسيد. به ميدان رسيديم نگاهي به آسمون انداختم و ديدم پر از هواپيما و راكت بود. ناگهان يكي از همون نيروهاي اعزامي كه همگي دور ميدان بودند دستمو گرفت و هل داد روي زمين و به خواهرانم گفت "بخوابيد روي زمين راكت انداختند".

از صداي انفجار گوش‌هام كيپ شده بودند. نمي‌دونم چقدر طول كشيد شايد نيم ساعت! وقتي بلند شديم سرباز دستاشو روي چشمام گرفته بود تا چيزي نبينم. فقط صداي ناله و يا حسين يا حسين گفتن‌هاي خواهرامو مي‌شنيدم. كنجكاو شده بودم؛ دوست داشتم بدونم چه شده؛ از زيردست سرباز كه بلند بلند گريه مي‌كرد خيلي سريع اومدم بيرون.

همه اون نيروهاي خندان و پر جنب و جوش آن روز صبح توي ميدان و افراد رهگذر حالا روي پله‌هاي ايستگاه راه‌آهن و اطراف ميدان افتاده بودند. هنوز چهره سربازي كه به سمت ما مي‌اومد و سرش از تنش جدا شد رو يادم نمي‌ره! پنجه دست اون سرباز روي كمر خواهرم افتاد و خون از چادر خواهرم سرازير ‌شده بود. مانتوي طوسي من از خون اون سرباز قرمز شده بود. توي اون شرايط برگشتم با ترس و لرز به خواهرم گفتم ما كه ديگه زنده نمي‌مونيم كيفم سنگينه، بندازمش؟! خواهرم گفت نه شايد زنده مونديم؛ با همين يك جمله اميدوار شدم.

فقط ما چهار نفر زنده مونديم و با اون سرباز كه فرشته نجات ما شده بود به طرف خونه دويديم در حالي كه همچنان صداي انفجار ادامه داشت. بين راه خواهرم پيكر بي جان دوستش را كه چند لحظه پيش از ما جدا شده بود، ديد و شروع به شيون كرد. سمت بازار روز كه گويا امن‌تر از باقي جاها بود رفتيم اما آنجا هم دود و انفجار و صداي يك جوان كه پاي راستش‌ قطع شده بود و دلداري‌هاي سرباز همراه ما...

از صداي آژير آمبولانس هميشه مي‌ترسيدم؛ اما اين دفعه با شنيدن صداي آژير اميدوار شدم كه هنوز كساني زنده هستند. يك ربع فاصله مدرسه تا خونه اون روز ساعتها طول كشيد؛ بالاخره رسيديم اما اون دچار موج گرفتگي شده بود، همون كه فرشته نجات ما شد.

4 آذرماه سال 65 اكثر خانواده‌هاي انديمشكي شهيد دادن، ولي ما با اينكه وسط ميدان راه‌آهن بوديم زنده مانديم! يادمه امام جمعه وقت از زنده ماندن ما به عنوان معجره ياد كرد.

توي اون بمباران يكي از خلبانان هواپيماهاي دشمن كه شرمگين‌ترين فرد دشمن بود خود را تسليم كرد.

در همين افكار بودم و تپش قلبم زياد تر شده بود كه راننده تاكسي گفت: خانم حواستون كجاست؟! آخرشه! اصلا باورم نمي‌شد كه 23 سال از اين ماجرا گذشته، انگار همين ديروز بود كه انديمشك در خون غوطه‌ور شد.

چهارم آذرماه سال 65 شهرستان انديمشك يك ساعت و 45 دقيقه توسط 54 هواپيماي عراقي مورد حمله قرار گرفت كه در اين حمله نقاط مهمي همانند ايستگاه راه‌آهن به شدت بمباران شد. 200 شهيد و 700 مجروح حاصل بمباران فجيع آن روز بود، بمباراني كه در نوع خود و به گفته كارشناسان طولاني‌ترين بمباران شهرها پس از جنگ جهاني دوم به شمار رفت.

خاطره آن روز هميشه در ياد انديمشك و انديمشكي باقي مي‌ماند.

خاطره به نقل از ندا شفيعي، يکي از شاهدان بمباران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت 4:47  توسط محمد زندکریمخانی  | 

نمای خارجی . آفتاب . بیابان .

آب ... دشمن....خیمه ... گریه...

بچه ها و زنها .... پدر... زینب ... وداع با گهواره ....

... و او تلظی می کرد چون ماهی.

لب ها باز و بسته میشد برای آب ، یک قطره بسش بود.

اما سنگدلان نشنیدند... حرمله ... سفیدی گلو...

عظیم ترین مصیبت برای حسین ...

دستها را زیر گردنش گرفت و آن خونها را به آسمان پاشید...

حتی یک قطره از خونش بر زمین نچکید، همه به آسمان رفت.

و شاید آن یک مشت ، همه خون اصغر بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:14  توسط محمد زندکریمخانی  | 

آزادش کرد تا جانش را بردارد و هر کجا خواست برود.

کوفه یا مدینه ، اما غلام سیاه نرفت.

این یکبار را خودش دلش می خواست غلامی کند.

خون از همه زخم هایش بیرون می ریخت. آخرین نفسها بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهانی گرم شد.

به زحمت چشم باز کرد.

گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او.

بریده بریده گفت :

خوشبخت تر از من کسی هست ؟

و اسلم بن عمرو چشم بست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:12  توسط محمد زندکریمخانی  | 

صدای شمشیر می آمد، صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند : این مبارزه ، جوهره مردان را آشکار می کند و ادعا را از حقیقت جدا می کند.

نفس ها حبس بود . جوانهای خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند .

جوانها ، نیمه شب دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان ، با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند. می دانستند که هر زخم تن علی ، پدرش را تکه تکه می کند.

اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.

علی گفته بود من باشم و شما بروید؟

پدر گفته بود : اول علی

فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برو....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:11  توسط محمد زندکریمخانی  | 

می شد تشنه از سر شط بلند نشد .

 وقتی گفتند آب بیاور ، می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر ، پشت درختها بودند را بشمرد که نمی شود.

شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید ، پنهانی امان نامه آوردند کی شد کمی تامل کند ، ولی فکر نکرد.

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت . پرچم رابرای همین داده بودند دستش . می شد به او تکیه کرد.

فقط پای برادرش که میان می آمد وضع فرق می کرد.

حساب یادش می رفت.

یادش می رفت که با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد . یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند.

یادش می رفت بی چشم و دست ، اسب را نمی شود برد به سمت خیمه ها.

می شد تشنه از سر شط بلند نشد.

می شد آبارا نریزد بروی آب .

ولی پای برادرش که به میان می آمد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:9  توسط محمد زندکریمخانی  | 

به آن که طناب دور گردنش می اندخت ، به آنکه او را به اسیری سوار بر اسب می کرد ، به مردی که تازیانه می زند ، به مردمی که آمده بودند تا افتادنش از بالای دارالاماره را تماشا کنند ، حتی به بچه ها می گفت : یکی را روانه کنید به حسین بگوید به کوفه نیا .

کسی توجهی نمی کرد.

برای آخرین کلام رو کرد به قاتلش و گفت :

کاش می شد برایش بنویسم ، حسین کفنی یادت نره همراهت بردار ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:5  توسط محمد زندکریمخانی  | 

سر اسب را کج کرده بود و بی صدا می گذشت . فکر می کرد خیلی خوب اگر پیش برود او را می بخشد و می گذارد در رکاب بقیه یارانش باشد .... پسرفاطمه خواندش: خوش آمدی پیاده شو ، نزدیک بیا .

نتوانست . یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش بسته بود . گفت : سواره می مانم تا کشته شوم.

(بهانه بود می خواست چشم به چشم حسین نشود).

اصلا" حساب این را نکرده بود که می آید سرش را روی زانو می گیرد . خونهای پیشانیش را با انگشت پاک می کند. باز دلش راضی نخواهد شد و دستمال خودش را به دور پیشانی اش می بندد . در خواب هم نمی دید بهش بگوید ، آزاد مرد ، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت. تو براستی حرّی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:4  توسط محمد زندکریمخانی  | 

پسر علی تازه تکبیر نماز ظهر گفته بود که تیر به پای سعید خورد . سعید ایستاده بود پیش رو  و دستها را دو طرف تن باز کرده بود و می گفت :

به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید.

حسین حمد می خواند که تیر به شکم سعید خورد . رکوع رفته بود که دست چپ سعید ، سجده رفته بود که سینه سعید ، سجده دوم که دست دیگرسعید ، تشهد می خواند که چشمهای سعید

و حسین سلام داد و سعید بن عبدالله حنفی فروافتاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 2:0  توسط محمد زندکریمخانی  | 

امروز سالروز  شهادت برادرم احمد  است.

به یاد قطار بی بازگشت تهران - اندیمشک سال ۱۳۶۵ - به یاد احمد و یک قطار سرباز که برای همیشه در ایستگاه اندیمشک ماندنی شدند.

سيبی که از درخت فرو افتاد ، افتاده است
و رودها به کوه باز نمی گردند
عطر اين زمستان 
، فقط برای همين زمستان است
اما قطار انديمشک باز می گردد
با بوی سيب و پيراهن يوسف.

کجاست قطاری که شعر می رفت و قصه برمی گشت
حالا دوکوهه
حکایت آنان را می گويد با ابر
ابر شعرشان را می بارد در دشت
، در خواب خاک
.... هنوز قطار انديمشک می گذرد
سربازها به سمت جلو...
عقب نشينی
، برای اسب ها و فيل ها و وزيران است
تمام مهره ها به عقب برمی گردند
تنها سربازها ...

۱۹۱۲ تایتانیک در قعر اقیانوس آرام گرفت. سالها بعد جیمز کامرون کاری کرد که تایتانیک برای همیشه در اذهان ماندگار شد. آری حادثه تایتانیک جیمز را بزرگ کرد و جیمز حادثه تایتانیک را بزرگتر.

اما در سینمای ما کسی آیا هست که قطار اندیمشک را روایت کند . نمی دانم ، شاید روایت دو قهرمان در کشتی (دی کاپریو و کنت وینسلت )آسانتر از روایت صدها قهرمان در یک قطار است.

۲۳ سال گذشت ...یادشان گرامی ...... صلوات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 11:46  توسط محمد زندکریمخانی  | 

اين داستان نقلي است از «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» و ، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند. وي گفت :

ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما گفت همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که تعدادمان کم است. گفت اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند .

چاره اي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سرهم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.  اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي شد به صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه ها، عمو سبزي فروش را همه بلديد ؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه.

بچه ها گفتند: آخر عمو سبزي فروش که سرود نمي شود.

گفتم: بچه ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي فروش . . . بله. سبزي کم فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»

فرياد شادي از بچه ها برخاست و شروع به تمرين کرديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير مي خوانديم.  با توافق همديگر، «سرود ملي» به اين صورت تدوين شد :

عمو سبزي فروش! . . . بله .

سبزي کم فروش! . . . . بله .

سبزي خوب داري؟ . . بله .

خيلي خوب داري؟ . . . بله .

عمو سبزي فروش! . . . بله .

سيب کالک داري؟ . . . بله .

زالزالک داري؟ . . . . . بله .

سبزيت باريکه؟ . . . . . بله .

شبهات تاريکه؟ . . . . . بله .

عمو سبزي فروش! . . . بله .

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک شکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خير گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 20:21  توسط محمد زندکریمخانی  |